آيا خداوند قادر است سنگي بسازد كه خودش قادر به بلند كردن آن نباشد ؟
اشتباه نكنيد . نمي خوام در باره وجود خدا ، يا قدرت خدا و يا هر چيز ديگه در اين باره بحث كنم . بلكه قصد دارم در باره اين سوال ، امثال اين سوال و ماهيت اونا بنويسم . امثال اين سوال رو زياد شنيدين ، انقدر كه خسته شدين ، اما به راستي خواستگاه و ماهيت اين نوع پرسش ها رو مي دونيد ؟
سفسطه در تقابل با فلسفه
در زماني كه سقراط و شاگرداش سعي مي كردن به شناختي معقول از هستي دست پيدا كنند گروهي كه اصطلاحا به سوفيست ها مشهور بودند سعي ميكردند با طرح سوال هايي زيركانه ، به مردم عادي بفهمونند كه انسان نمي تونه درك درستي از حقايق داشته باشه . هر انسان ادراكات خاص خودش رو داره و هيچ كس نمي تونه بگه كه كدوم يك از اينها حقيقت هست .لازم به ذكره كه سوفسطاييان بيشتر از اينكه نگران مفاهيمي چون حقيقت باشند ، دغدغه ياد دادن هنر مباحثه به انسان رو داشتند و البته در قبال اين آموزش ، دستمزد هم طلب مي كردند .
سوالاتي كه سوفيستها براي رسيدن به اهدافشون طرح مي كردند ، چند نوع هستند . مثلا يكي از مشهور ترين سوالات اونها سوال موسوم به ‹‹ خرمن ›› هست .
يك سوفيست از شما مي پرسه كه : آيا يك دانه گندم مي تونه تشكيل يك خرمن بده ؟ و شما قاطعانه پاسخ نه رو به او مي دين .
- دو دانه گندم چطور ؟ سه دانه ؟ چهار دانه ؟
و هر بار شما همون نه رو تكرار مي كنيد . و او هم به سوالات سلسله وار خودش ادامه ميده . حال تصور كنيد يك شبانه روز گذشته و سوفيست داره از شما مي پرسه : ده هزار دانه چطور ؟ و اينجاست كه شما به شك مي افتيد . و اگر با در نظر گرفتن حجم ده هزار دانه در ذهن خودتون ، بتونيد به اونها نام خرمن رو اطلاق كنيد بايد با ترديد بگيد كه : بله ده هزار دانه گندم مي تونن تشكيل خرمن بدن . اما بايد به شما بگم كه شما بازنده شديد . چون سوفيست منتظر همين لحظه بود تا سوالاتش رو به صورت بازگشتي ادامه بده : نه هزار و نهصد و نود و نه دانه گندم چطور ؟ و شما مجبور هستيد كه بگيد بله مي تونند خرمن باشن . چراكه قبلا عنوان كرده بوديد كه يك دانه گندم خرمن نيست و بنا براين حالا با كم شدن اون دانه از يك خرمن ، چيزي عوض نميشه . سوالات بازگشتي ادامه پيدا مي كنه و از اونجا كه يك يا دو يا سه يا صد دانه گندم بي تاثير قلمداد مي شده اند بنا بر اين هر بار پاسخ شما اجبارا" بله خواهد بود تا به يك دانه گندم برسيد . و شما تازه مي فهميد كه : من حتي فرق يك دانه گندم رو با يك خرمن گندم نمي فهمم . چطور مي خوام كه حقيقت هستي رو درك كنم . بله متاسفانه من هم مجبورم پيروزي سوفيست رو اعلام كنم .
شايد گيج شده باشيد ولي با سوفيست همراه باشيد .
اين بار او براي شما دام ديگري در نظر گرفته : وقتي سهراب مي گه من دروغ گو هستم ، آيا باز هم داره دروغ ميگه ؟
پاسخ بله يا خير شما به اين سوال در حقيقت باخت شما رو اعلام مي كنه : امتحان كنيد . اگر بله ، يعني او داره دروغ ميگه و اين يعني اينكه او دروغ گو نيست ، پس چرا داره دروغ ميگه ؟ اگر خير ، پس او داره راست مي گه و راستگوست ، پس او راست ميگه كه دروغ گوست ، پس ..... . باز هم سفسطه برنده شد .
اين سوال مرد دروغگو ، كاملا شبيه همون سوال خدا و سنگ طرح شده . در مورد اون سوال هم پاسخ بله يا خير ، نتيجه اي جز لبخند رضايت سوفيست در بر نداره .
در علم منطق كه مي شه گفت براي مقابله با سفسطه مي تونه به كمك ما بياد ، به اين نوع سوالات ( دروغگو ، خدا و سنگ ) حلقه هاي خود ارجاع گفته ميشه . هر نوع جوابي كه از نوع بله يا خير باشه ، منجر به يك نتيجه ميشه و اون نقض سوال هست . مثل تمساحي كه دم خودش رو گاز گرفته و مدام دور خودش مي چرخه . شما هم با جواب به اين سوالات در حقيقت داريد دور خودتون مي چرخيد .
علم منطق براي هر گزاره ارزش گذاري مي كنه و اون رو درست يا نادرست اعلام ميكنه . اين نوع گزاره ها يعني حلقه هاي خود ارجاع از نظر منطقي نه درست هستند و نه نادرست . البته در برخي كتابها ،‹‹ هم درست و هم نادرست ›› عنوان شده اند .
در مورد اون خرمن گندم ، ...................بايد وارد بحث نسبي بودن هويت بشيم كه اگر فرصت شد بعدها بهش مي پردازم .
البته يادتون باشه كه خيلي ها معتقدند اگر قدرت سقراط و شاگرداش ، سد راه پيشرفت سوفسطاييان نميشد ، الان ذهن بشر به كمك مباحثاتي كه سفسطه طرح مي كرد ، به افق هاي بازتري از انديشه رسيده بود .
مرسي كه وقت گذاشتيد .
راستي ، تا يادم نرفته بگم كه قرار نيست من در اين وبلاگ فقط به مسايل فلسفي بپردازم . من قصد دارم به هر آنچه كه پيرامون انديشه دور ميزنه ، نظير ادبيات ، هنر ، موسيقي يا هر چيز ديگه بپردازم . اما خوب فعلا كه فلسفه جلو افتاده .
پاينده باشيد .
انسان آزاد آفريده شده يا خير ؟ و اگر آزاد افريده شده ، آيا به عقيده شما اين آزادي براي او چه ارمغاني به همراه داشته ؟
همونطور كه در پست « بيگانه » مطرح كردم ، امروزه پرطرفدار ترين ايدئولوژي فلسفي در بين مردم جهان ، ايدهء اگزيستانسياليسم يا اصالت وجود هست . عقايد گروه اگزيستانسياليستها ، تاثير بسزايي بر افكار و زندگي مردم گذاشته و تاكيدي كه اين فلسفه بر « خود » مي كنه امروزه باعث شكوفايي فردگرايي در بين مردم شده .مهمترين موضوعي كه اين مكتب مورد تاكيد قرار ميده ، موضوع آزادي هست . امشب قصد دارم به بررسي اين فلسفه ( كه مورد علاقه من نيز هست ) بپردازم .
اگزيستانسياليسم يا مكتب اصالت وجود
شالوده فلسفه اگزيستانسياليسم بر اين باور بنا شده كه در مورد انسان ،« وجود » بر « ماهيت » يا همان « چيستي » مقدمه . براي روشن شدن موضوع نجاري رو در نظر بگيريد كه قصد داره يه ميز بسازه . او اول در ذهن خودش به « چيستي » يا « ماهيت » چيزي كه مي خواد بسازه فكر مي كنه . يعني اول در نظر ميگيره كه اين ميز چه كاركردي بايد داشته باشه و بعد ميزي ميسازه كه بتونه اون وظيفه رو انجام بده . بنابراين در مورد اين ميز ، ماهيت يا چيستي او بر وجودش مقدم شده و « وجود » ميز وقتي ممكن شده كه ماهيت و چيستي اون تعيين شده .
اما در مورد انسان چنين نيست . انسان اول به وجود مياد و سپس خودش بر مبناي توانايي انتخابي كه داره و آزادي كه درون خودش احساس مي كنه ، تعيين ميكنه كه بايد چه كار كنه و چه وظيفه اي رو انجام بده و در چه راهي قدم برداره . بنابر اين در مورد انسان وجود بر ماهيت مقدم هست و اين يعني « اصالت وجود » .
اما نكته اي كه اگزيستانسياليسم بر اون تاكيد داره دست آورد اين آزادي انتخاب براي بشر هست . فيلسوفان وجود عقيده دارند كه اين توانايي در انتخاب به اضطراب دروني بشر دامن ميزنه و هموراه باعث انزوا و اضطراب بشر ميشه .
سورن كيركه گارد فيلسوف دانماركي ( اين روزها نا خودآگاه همه چيز به دانمارك ختم ميشه! ... ) كه امروزه به عنوان « پدر اگزيستانسياليسم » از او ياد ميشه بيان مي كرد كه تنها چيزي كه فلسفه ميتونه توضيح بده اين هست كه ما افرادي منزوي هستيم و اين كه ما توانايي انتخاب داريم و اين به خاطر اختياري است كه ما از آن برخورداريم .
و اما نكته ديگري كه اگزيستانسياليسم در راستاي تاكيد بر آزادي انسان و تاكيد بر مقوله « خود » مطرح ميكنه اين هست : آنچه به آن باور داريم ، به اندازه اينكه چگونه به آن باور داريم ، اهميت ندارد . به عبارتي مهم نيست كه در زندگي به چه چيز اعتقاد داري ، مهم اينه كه به چيزي اعتقاد داشته باشي ، و همين به زندگي تو معنا و مفهوم مي بخشه . و همواره اين انتخاب تو ست كه درست ترين است .
در اين باره داستاني درباره ژان پل سارتر فيلسوف و نويسنده معروف فرانسوي كه از تاثير گذاران اگزيستانسياليسم محسوب ميشه عنوان ميكنند :
سارتر در جنگ جهاني دوم در نهضت مقاومت فرانسه ، عليه آلمانها فعاليت مي كرد دوستي به نام ژان پي ير ، از سارتر خواست كه در تصميم گيري بهش كمك كنه كه آيا تو خونه بمونه و به مادر پيرش كمك كنه و يا در كنار سارتر در نهضت مقاومت بجنگه ؟ سارتر به او مگه : « پسرك عزيزم ، انتخاب كن ، با انتخابت كار درست را كرده اي » بنابراين از نظر اگزيستانسياليسم كار درست و غلط عيني وجود نداره ، فقط « انتخاب » وجود داره و انتخابي كه هر شخصي مي كنه ، براي اون شخص بهترين هست و اين مهمه . گور باباي بقيه آدمها !. بنابراين از همين گفته ها نتيجه مي گيريم كه از نظر فيلسوفان وجود ، جدا از اختياري كه ما داريم ، سرشتي انساني وجود نداره .و اين توانايي انتخابه كه مشخص مي كنه چه كاري را بايد كرد و چه كاري را نبايد كرد نه فطرت انساني . و اين براي هر انسان متفاوته .
فيلسوفان وجود در پاسخ به اين سوال كه آيا انسان آزاد هست يا خير ، عنوان مي كنند كه آيا آزادي كه هر شخص در درون خودش احساس مي كنه مبين اين نيست كه نوع بشر آزاد آفريده شده ؟
اگزيستانسياليسم ، ارمغان اين آزادي رو انزوا و تنهايي و اضطراب نوع بشر ميدونه . اضطراب از اونجا ناشي ميشه كه ما در قبال اين آزادي و اعمالي كه انجام ميديم مسئوليم . و اين مسئوليت چيزيه كه هر گز ما رو به حال خودمون واگذار نمي كنه و مثل سايه دنبال ماست .
همونطور كه در ابتدا گفتم تاكيدي كه اين فلسفه بر خود و انتخابهاي شخصي مي كنه ، امروزه باعث رشد فردگرايي و فرار از يكسان سازي شده . امروزه در جوامع افرادي كه تنهايي رو ترجيح ميدن و از تصميمات جمعي فراري هستند بيشمارند . و از اونجايي كه گوهر بشريت ، انتخاب كردن هست نه فطرت ، همه به دنبال انتخاب هاي خودشون ميرن و با هر انتخابي كه مي كنند تعيين مي كنند كه فرد چيست و چه بايد بكنه .
براي درك بيشتر اين فلسفه پيشنهاد مي كنم آثار زير رو بخونيد ( پيشنهادهام همه رمان هستند كه مي دونم بين افراد طرفدار بيشتري داره و قابل فهم تر هست ):
« بيگانه » اثر آلبر كامو
« تهوع » اثر ژان پل سارتر
« بوف كور » اثر صادق هدايت كه به نوعي منعكس كننده تنهايي و انزوا و اضطراب نوع بشر ، اونهم به بهترين شكل هست .
مرسي كه وقت گذاشتيد .
اين جمله معروف كارل ماركس ( ۱۸۱۸-۱۸۸۳ ) آنقدر تكرار شده كه معناي خودش رو از دست داده .
من با اين جمله خيلي موافقم .اول قصد دارم نظر خودم رو درباره دين عنوان كنم و بعد درك خودم از اين جمله رو مطرح كنم .
به عقيده من مجموعه قوانين و ضوابطي كه به نام دين عرضه مي شه چيزي نيست جز يك سيستم يكسان سازي كه براي نوع بشر در نظر گرفته شده و كاملا با فردگرايي مقابله مي كنه . دين به فرد مي گه مثل جمع عبادت كنه ، رفتار كنه ، حرف بزنه ، لباس بپوشه و... در غير اين صورت اعمالش پذيرفته نيست و چه بسا عذاب در پي خواهد داشت . و در برخي موارد ضمن اينكه يك خط مشي واحد براي رفتار فرد تعيين مي كنه تاكيد مي كنه كه حتي طي اين خط مشي بايد به صورت جمعي انجام بشه .
من شخصا با هر گونه يكسان سازي با هر نامي مخالفم . و متاسفانه يا خوشبختانه طرفدار فردگرايي هستم . به عقيده من يكسان سازي انسان ها رو طوري تربيت مي كنه كه به تعبير نيچه انسان در جرگه گله صفتان قرار مي گيره . بدون اراده و تفكر ، كوركورانه دنبال گله مي ره و از خودش دور ميشه . زندگي يك گله صفت مدام تحت كنترل چوپانان و سگهاي نگهبانه و با هر گونه نا همگوني به شدت مقابله ميشه . زندگي گله اي فرد رو دچار تفكر گله اي مي كنه . ‹‹ لازم نيست فكر كني ، گله به جاي تو فكر مي كنه و تو كافيه دنباله روي گله باشي ! ››
در غياب فرد گرايي استعداد ها شكوفا نمي شه و طبعا" خلاقيتي هم ظاهر نميشه . و مهمترين نكته اينكه : كنترل گله خيلي خيلي راحت تر از كنترل افراديه كه هر يك به روش خود فكر و زندگي مي كنند .
اما در باره خاصيت افيوني دين . رويا سازي و موهومات و خرافاتي كه تقريبا در تمامي اديان مشاهده ميشه به دين خاصيت افيوني ميده . انسان با ‹‹ مصرف كردن ›› اين افيون دچار توهماتي ميشه كه به صرف غرق شدن در اونها از ديدن واقعيت اطراف محروم ميشه . افيون باعث مي شه توده ها سرگرم لذت از نشئه اين افيون باشند و سردمداران يا چوپانان به هدايت گله به هر كجا كه مي خواهند مشغول باشند .
من اين گفته شوپنهاور رو قابل بحث و تامل برانگيز مي دونم :
‹‹ مذهب شاهكار هنر تربيت حيوانات است ، زيرا شيوهء تربيت كردن و آموزش آن به نحوي است كه به آدمي مي گويد چگونه بايد فكر كند . ››
مرسي از اينكه وقت گذاشتيد .
رمان بيگانه آلبركامو رو يك بار خوندم . از دوستم امانت گرفته بودم و نشد كه دوباره
بخونمش ولي من رو جذب كرد. از شخصيت مورسو خيلي خوشم مي اومد . بي
تفاوتي كه داشت واقعا من رو جذب مي كرد . البته شايد بشه گفت در جهان امروز
كه پر طرفدار ترين عقايد، عقايد گروه اگزيستانسياليستها ست و تقريبا مي شه گفت
كه فلسفه ساده اگزيستانسياليسم در تمامي جوامع جايگاه خودش رو پيدا كرده ،
اينكه من از مورسو خوشم مياد به دليل اينه كه تحت تاثير همين عقايد و افكار،
ناخودآگاه به سمت اين تيپ كشيده مي شم . مورسو در بيگانه توي مراسم
خاكسپاري مادرش گريه نمي كنه و حتي تظاهر به ناراحتي هم نمي كنه و بالاي سر
جنازه سيگار مي كشه چرا كه از مرگ مادر اونقدر متاثر نيست كه اشك بريزه بلكه
بيشتر ناراحت از اينه كه يكشنبه اش خراب شده .( البته مورسو روابط خوبي با
مادرش نداشته و اين دليلي براي بي تفاوتي اش بوده ) مورسو دليلي نمي بينه كه به
دوست دخترش بگه كه دوسش داره چرا كه دوستش نداره و بيشتر مي شه گفت
بهش عادت كرده و اين رو به راحتي به دختر مي گه . در كل كتاب عاشق اون
قسمتي هستم كه دوست دختر مورسو نظر او رو در باره ازدواج مي پرسه و مورسو
در جواب مي گه اگه تو دوست داري با هم ازدواج مي كنيم ، و وقتي دختر مي پرسه
كه آيا اون دوست نداره كه ازدواج كنه ؟ مورسو جواب مي ده كه براش فرقي نمي
كنه و در واقع اگه زن ديگه اي هم در موقعيت اين دختر بود و دوست داشت با مورسو ا
زدواج كنه مورسو درخواست او رو قبول مي كرد . به همين راحتي . اين راحتي
مورسو و بي تفاوتي او به مسائل از جمله مسئله مهمي ( مهم ؟ ) مثل ازدواج من
رو جذب مي كنه. گاهي فكر ميكنم اين مورسو نيست كه با مسائل با بي تفاوتي
برخورد مي كنه بلكه اين ما هستيم كه مسايل رو براي خودمون بزرگ مي كنيم ،
شايد ازدواج اونقدر ها هم مسيله پيچيده و مهمي نيست كه ما اين قدر روش فكر
مي كنيم و حساسيت به خرج مي ديم . واقعا آرزو داشتم مي تونستم مثل مورسو
نسبت به خيلي از مسائل اطراف بي تفاوت باشم ...و از خيلي از قيد و بندهاي بي
دليل خودم رو رها مي كردم و از همه مهم تر آرزو داشتم كه اين بي تفاوتي جزو
شخصيت من بود ... نه اينكه بخوام اداي قهرمان رمان بيگانه رو در بيارم .