تبليغاتX
افلاطون كنار بخاري
دانه سیگاری دارم و هزاران معمای لا ینحل

شاید اگر دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی ( قرن ۱۸ ) فیلم ماتریکس (۱) رو می دید ، از روی صندلی خودش بلند می شد و فریاد می زد : " هورا .... این دقیقا" همون چیزیه که من می گم !"

برای فهم فلسفهء دیوید هیوم و نیز توضیح فلسفی فیلم ماتریکس (۱) شاید لازم باشه اول در بارهء تجربه باوران توضیح بدم .

یک شاخه گل رو در نظر بگیرید ، اگر قصد داشته باشیم شناختی از این " شئ بیرونی " به دست بیاریم ، قاعدتا" یک از راهها بررسی این گل با استفاده از حواس پنجگانه هست . یعنی دیدن ، لمس کردن و بوییدن این گل . و به این ترتیب ادعا می کنیم که به شناختی شهودی ( هرچند ابتدایی ) از این گل دست پیدا کردیم و این شناخت بر مبنای " تجربه " هست .

جان لاک فیلسوف انگلیسی ( قرن ۱۷ ) یکی از کسانی بود که سرسختانه از ایدهء  تجربه باوری دفاع می کرد . طبق نظریهء تجربه باوری لاک ، تمامی دانش بشر از تجربه حاصل میشه و تجربیات ما در بارهء جهان بیرونی ، با شکلها ، امتدادها و حرکتهاش به دقت نشون دهندهء خود اشیای بیرونی هستند .

جان لاک معتقد بود که حتی تصورات و توهمات ما هم از تجربیات ما ناشی میشوند .یعنی به عنوان مثال اگر من در ذهن خودم یک پری دریایی ( ترکیبی از ماهی و دوشیزه ) رو تصور کنم ، با وجود اینکه تا بحال چنین چیزی رو تجربه نکردم ( ندیدم ) اما خود این تصور حاصل ترکیب دو ایدهء تجربی با هم هست ( ماهی و دوشیزه ) .

دیوید هیوم اولین فیلسوفی بود که خیلی جدی با نظریات شک اندیشانهء خودش ، شوک بزرگی به تجربه باوران وارد کرد . ایدهء هیوم از این قرار بود که معرفت و شناخت ، ظاهرا" حاصل تجربهء دنیای بیرون هست اما هیچ برهان عقلی مبنی بر وجود این دنیای بیرون وجود نداره ! منظور هیوم این بود که درسته که حواس و احساسات ما وجود دنیای بیرون رو با کیفتی خاص با ذهن ما مخابره می کنند ، اما آیا واقعا" این اخبار که از اعضای بدن ما به ذهن ما می رسند ، مطابق با حقیقت هستند ؟ منظورم اینه که اگر اعضا دروغ بگن چی ؟ یا اصلا اگر عضوی در کار نباشه چطور ؟

اگر تا اینجای بحث دوام آورده باشید و به سراغ وبلاگ دیگه ای نرفته باشید حتما" کمی گیج شدید . موضوع رو بازتر می کنم :

گلی رو که اول مطلب مثال زدم در نظر بگیرید . چشم ، بینی و حس لامسهء شما " پیامها " و سیگنالهای خاصی رو به مغز می فرستند و مغز بعد از تجزیه و تحلیل این پیامهای عصبـــــــی " تصور " ی از این گل رو در ذهن شما مجسم می کنه و ذهن شما این " تصور " رو  یک " ملاک " برای شناخت گل قرار می ده . حال در نظر بگیرید که مغز شما رو در یک آزمایشگاه فوق پیشرفته درون یک آکواریوم ( احتمالا" حاوی یک مایع شفاف و لزج ) معلق کردن و سیمها و الکترودهای بیشماری به این مغز وصل کرده اند . این سیمها مسئول رسوندن " پیامها " یی از چند کامپیوتر به مغز هستند و کامپیوترها به مثابهء اعضای بدن ، اطلاعات و پیامهای عصبی رو بازسازی و به مغز منتقل می کنند و مغز طبق معمول پیامها رو دریافت و تجزیه و تحلیل می کنه ، بدون اینکه بدونه که این " پیامها " ساختگی و دروغ هستند . کامپیوترها ( به جای اعضای بدن ) به مغز گزارش میدن که او دارای بدن ( از بدن در فیلم ماتریکس ۱ به مثابهء " خویشتن باقیمانده " تعبیر می شه ) هست و در ساحل یک جزیرهء زیبا در حال گرفتن حمام آفتاب و نوشیدن آب پرتقال هست و مغز هم این رو باور می کنه .

دیوید هیوم عقیده داشت که " تصور " ما از یک چیز حاصل تـأثر ذهنی ماست . رنگ ، بو ، صدا ، لذت و درد نمونه ای از این تأثر ذهنی هستند و از اونجا که ما نمی دونیم دقیقا" چه چیزی این تأثیرات رو بر ذهن ما گذاشته ( اعضای بدن و یا کامپیوتر ها ؟ ) بنابر این تعیّن عقلی برای چیزی که " تصور " می کنیم وجود نداره . یعنی اون گل فقط یک تصور هست و این دلیل عقلی بر " وجود داشتن " اون نیست !

فیلم ماتریکس فردی رو نشون میده که " گمان می کنه " اسمش توماس اندرسون هست و در سال ۱۹۹۹ در شهری بزرگ زندگی می کنه . او گمان می کنه که مو داره و دارای شغل هست ( تجسم از خویشتن باقیمانده ) و از همه مهمتر اینکه باور داره که به زندگی خودش کنترل داره و بنابراین به سرنوشت معتقد نیست . در حالی که بعد از آشنایی با مورفیوس ( که نام الهه خواب در یونان باستان نیز هست ) و دوستانش که تام رو با نام " نئو " خطاب می کنند ، می فهمه که تا بحال در رویا زندگی می کرده . رویایی که ماتریکس برای او ساخته . در حالی که " حقیقت " چیز دیگری هست : او در سال ۲۱۹۹ در دنیایی سیاه و غبار آلود که فقط بخش کوچکی از اون ( زایان ) قابل سکونت هست زندگی می کنه . مو نداره و نامش " نئو " هست  و به قدری فعالیت نکرده که ماهیچه هاش ضعیف و فرتوت شدن . در این دنیا تولد انسان در اثر یک پروسهء ماشینی انجام میشه و نه ( اونطور که ما " تصور " می کنیم ) در رحم مادر . هر انسان با سوراخی در پشت سرش ساخته میشه که از طریق همین سوراخ ماتریکس اطلاعات رو به مغز او منتقل می کنه و رویاهایی رو برای او شبیه سازی می کنه .

در حقیقت ماتریکس برای ذهن نئو یک " توهم هویت " رو شبیه سازی می کنه . ماتریکس برنامهء قدرتمند کامپیوتری هست که به مثابهء یک زندان ذهنی عمل می کنه .

مورفیوس سعی داره به ما بفهمونه که ذهن هر انسان در زندانی از " پیامهای محبوس " به سر می بره و این پیامها تصورات ، توهمات ، و حتی قوانینی رو برای ذهن ترسیم می کنند . هر وقت انسان موفق بشه از این زندان رها بشه ، به راحتی قادر هست قوانینی نظیر جاذبه رو ندیده بگیره . کافیست از ذهن خودش رها بشه و باور کنه که جاذبه چیزی جز یک توهم نیست ! و آنگاه از یک ساختمان بلند بپره !

             مورفیوس : باید بدانی که این قوانین نیز با قوانین سیستم کامپیوتر تفاوتی ندارند . به برخی می توان وابسته بود و برخی را می توان شکست .

در سکانسی از فیلم که نئو و مورفیوس در فضای ماتریکس هستند ، نئو مبلمانی رو لمس می کنه و میگه :

             نئو : این که واقعی است . مورفیوس : چه چیز واقعی است ؟ تعریف تو از آن واقعی است . اگر در بارهء آنچه که می توانی احساس کنی یا ببویی یا مزه کنی یا ببینی ، کمی بیاندیشی ، به سادگی در میابی که چیزی جز یک پیام محبوس نیستند .

یا در جای دیگه مورفیوس به نئو می گه : ذهن توست که واقعیت را میسازد .

ذهن به کمک پیامهای دریافتی و در یک زندان ذهنی " واقعیت " رو تجربه می کنه . لیکن تجربه ای سرشار از توهم . حال اینکه اگر از این زندان ذهنی رها بشه می تونه " واقعیت " رو به " حقیقت " تبدیل کنه و در یک تجربهء حقیقی ، قوانینی رو که " گمان می کرده " حقیقی هستند ، بشکنه و زیر پا بذراه .

یکی از اصول فلسفهء کوانتوم این هست :هیچ قانونی وجود ندارد ٬ هر چه هست فرضیه هایی موقت هستند .

قبول کردن این اصل به ما کمک می کنه که به رهایی از زندان ذهنی نزدیک تر بشیم .

طولانی شد ولی ارزشش رو داشت . مرسی که وقت گذاشتید .

پی نوشت :

من : فقط فیلمهای هندی داری ؟

دست فروش : چه فیلمی می خوای ؟

من : ماتریکس ۱ رو داری ؟

دستفروش ( با نیشخند ) : نه . . . فیلمهای تخیلی نداریم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:47  توسط سهراب  | 

صبح زود که" گره گوار سامسا " از خواب آشفته ای پرید ، دید که در رختخواب خود به حشرهء تمام عیار عجیبی تبدیل شده است . به پشت خوابیده بود و سرش را کمی بلند کرد . شکم برجستهء قهوه ای رنگ خود را که با چند کمان به چند قسمت تقسیم شده بود دید . چیزی نمانده بود که لحاف از رویش بلغزد و زمین بیافتد .

گره گوار با خود گفت :" چه بر سرم آمده ؟ " با این حال خواب نمی دید . اتاقش اگرچه کوچک ، اما هنوز اتاق خواب معمولی یک انسان بود . روی میز کلکسیون پارچه ها پخش بود . - گره گوار بازاریاب پارچه در شهرستان ها بود - { . . . . } با خود گفت : " چطور است کمی دیگر بخوابم و همهء این مزخرفات را فراموش کنم " اما نه ! نمی شد . گره گوار عادت داشت به پهلوی راست بخوابد ولی با این وضعیت جدید ! این امر مشکل می نمود ...

فرانتس کافکا داستان " مسخ " رو اینطور شروع می کنه . او در کمال خونسردی از بازاریابی صحبت می کنه که یک روز صبح بدون هیچ مقدمه ای به سوسک تبدیل میشه ! سامسا بعد از اینکه به سوسک تبدیل میشه ، به جای اینکه نگران " هویت " ی باشه که از دست داده ، در کمال خونسردی به این فکر می کنه که حالا با این بدن سوسکی چطور به پهلو بخوابه ، یا چطور با این صدای سوسکی با مشتریان صحبت کنه و یا حالا که به سر کارش نرسیده ، چه بهونه ای سر هم کنه ؟

کافکا به این ترتیب در سطور اول داستانش ، " هویت انسانی " بشر رو با خونسردی هرچه تمامتر و بدون هیچ مقدمه ای ، به سخره میگیره . شاید با این به شوخی گرفتن هویت انسانی ، قصد داره به ما بفهمونه که : قضیه اونقدرها هم که ما فکر می کنیم ، جدی نیست ! منظورم اینه که این " هویت انسانی " که بشر برای خودش متصور شده ( من نمی دونم تشدید کجاست . به هر حال واو تشدید داره ) و اونقدر به اون مغروره که خودش رو " اشرف مخلوقات " فرض می کنه اونقدر متزلزل ، ساختگی ، طنز آمیز و پوچه که بعید نیست صبح که از خواب پامیشیم ببینیم که سوسک شدیم !

انسان همواره خودش رو " ناظر بر طبیعت " می دونه و از این واقعیت که او هم " جزئی از طبیعت " هست فرار میکنه . او در تصور این هویت برای خودش به قدری خودبینانه و مغرور پیش رفته که دست به افسانه سازی زده . او نمی خواد قبول کنه که زندگیش مانند زندگی سایر موجودات روی زمین ، در اثر تکامل به وجود اومده .

نه ! برای موجودی که نام " اشرف مخلوقات " بر خودش گذاشته و متکبرانه به طبیعت نظارت می کنه ، این شروع دلچسبی نیست . این شروع باید مثل کارتونهای والت دیزنی! رؤیا گونه ، و ستودنی و سرشار از افتخار باشه : به داستان خلقت آدم و حوا و سجدهء فرشتگان و زندگی عاشقانه اونها در بهشت و سپس تراژدی دردناک رانده شدن اونها از بهشت فکر کنید . چقدر باشکوهه !

این در حالی است که با این دیدگاه ، دانشمندان فرزندان ناخلف بشریت هستند که مدام سعی میکنند با به رخ کشیدن اجداد غارنشین بشر با ریش و موی انبوه و بدنی پوشیده از برگ ، زیبایی این رؤیا رو خراب کنند .

انسان چی فکر کرده ؟ منظورم اینه که اون فکر می کنه کیه ؟ انسان با تکیه بر این " هویت " ی که برای خودش متصور هست ، قصد داره که بر تمام عالم حکم فرمایی کنه ، مغرورانه در مقام " جانشین خدا در زمین " برای حیوانات و گیاهان تصمیم گیری می کنه بدون اینکه متوجه باشه که اونها فقط همسایه های ما در این سیاره هستند .

انسان حتی نمی خواد قبول کنه که به همون سادگی که نسل دایناسورها ، با برخورد شهابسنگ به کرهء خاکی منقرض شد ، ممکنه که هر لحظه نسل انسان هم تصادفا" و با یک اتفاق ساده از بین بره . آیا برخورد شهابسنگ به یک سیاره چیزی نیست که مدام در فضا در حال اتفاق افتادنه ؟ چرا نباید این اتفاق برای زمین بیفته ؟ اصلا شاید همین الان که شما در حال خوندن این متن هستید ، این اتفاق بیفته .

این در حالیست که انسان ها برای چیزی که از اون به نام " آخر الزمان " اسم میبرند ، داستانهایی جذاب با قهرمانانی جذابتر ساختن .

به عقیده من " هویتی " که انسان در طبیعت برای خودش متصور شده ، موهوم ترین ، افسانه ای ترین و رؤیایی ترین تعریفی هست که از هویت می شه ارائه داد . کمی به اطراف خودمون دقت کنیم . چقدر هویت ما با موهومات ساختگی و تصورات رؤیایی ، که ناشی از غرور بیجای ماست ، ممزوج شده ؟

در پست قبل اشاره کردم که از نظر پیتر گیج ، " هویت مطلق " وجود نداره بلکه هویت به صورت نسبی قابل تعریف هست .

اما دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی ، پا رو از این هم فراتر گذاشته . او معتقده که اصلا چیزی به نام " هویت " وجود نداره . هر چه هست " تصور هویت " و یا " توهم هویت " هست .

شاید لازم باشه یکبار هم که شده داستانهایی رو که برای زندگی خودمون ساختیم و خودمون رو قهرمان بلامنازع این داستانها تصور کردیم فراموش کنیم و مثل کافکا ، خونسردانه ، به این " هویت انسانی " نگاهی از سر شوخی داشته باشیم . اینجوری اگه یک روز صبح از " خواب آشفته " ای بیدار بشیم و ببینیم که سوسک شدیم ، جا نمی خوریم و خونسرد عمل می کنیم .

مرسی که وقت گذاشتید .

پی نوشت :

۱- من معتقدم که ادبیات ( اعم از رمان ، شعر و . . . ) ابزار بسیار قدرتمندی برای بیان اندیشه های فلسفی هست . خوندن یک رمان یا یک بیت شعر گاهی ما رو بیشتر به فلسفیدن مجبور می کنه تا خوندن یک رسالهء فلسفی .

۲ - کافکا در کمال خونسردی ! ، اصراری به چاپ " مسخ " که بعدها شاهکارش محسوب شد ، نداشت . او اصراری به چاپ هیچ کدوم از آثارش نداشت .

شب خوش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 17:42  توسط سهراب  | 

در پست « شوخی های یک سوفسطایی » بحث کاملا به اتمام نرسید . قصد نداشتم بیشتر از این بحث رو ادامه بدم چون فکر می کردم ممکنه خسته کننده بشه . اما چیزی که دوستانم در کامنتها نشون دادند خلاف این بود . ظاهر کامنتها نشون میده که رضا ( بیگانه ) و آرمان و علی الخصوص دوست عزیزم اگزیستانسیالیست بیشتر از دیگران به این موضوع علاقمند شدند . سعی کردم با تکمیل این بحث به نوعی از این توجه دوستانم قدردانی کرده باشم .

همونطور که قبلا نوشتم ٬ سوفسطاییان با استفاده از بازی های کلامی سعی داشتند به بشر ثابت کنند که مفاهیمی که تا بحال فکر می کرده نسبت به اونها « آگاهی » داره و می تونه اونا رو حل کنه در واقع تاریک ترین نقاط ذهن بشر هستند .

ارسطو به عنوان بنیانگذار منطق علمی کلاسیک ٬ برای رسیدن به حقیقت روشی رو ابداع کرد به نام : قیاس ( منطقی ) . روند زیر شکل ساده ای از قیاس ارسطویی هست :

همه پرندگان تخم گذارند .

کبوتر پرنده است .

پس کبوتر تخم گذار است .

در این روند ما به کمک قیاس ارسطویی به این حقیقت که کبوتر تخم گذار است می رسیم . اما استفاده از همین قیاس در حلقه های خود ارجاع باعث دردسر ما شد و مارو گیج کرد . درواقع اگر ما بخواهیم با فلسفهء ارسطویی ( بله یا خیر ) به حلقه های خود ارجاع یا هر معمای دیگری از سفسطه پاسخ بدیم ٬ خودمون رو خراب کردیم . ( در پست قبلی نشون دادم که چطور استفاده از همین قیاس ارسطو ٬ در معمای دروغگو ما رو گیر انداخت ) .

پیتر گیج یکی از فیلسوفان زبان در قرن بیستم ٬ یکی از کسانی بود که سعی کرد راه سوفسطاییان رو تحت عنوان « فلسفه ابهام » ادامه بده . او حتی معما های جدیدی هم طرح کرد :

آیا یک بچه قورباغه در آب ٬ می تونه در عرض یک ثانیه ٬ به قورباغه ای بالغ تبدیل بشه ؟ در فلسفه ارسطویی پاسخ قطعا" « نه » هست . بعد از دو ثانیه چطور ؟ پاسخ بازهم نه هست چراکه یک ثانیه زمان کمی برای تبدیل شدن به قورباغه هست . در عرض سه ثانیه چطور ؟ باز هم نه . اگر در ثانیه سوم اون هنوز بچه قورباغه است پس بعد از یک ثانیه یعنی در ثانیه چهارم هم بچه قورباغه باقی خواهد ماند چراکه در یک ثاینه اتفاقی نمی افته . . .  . بقیه اش رو دیگه شما از من بهتر می دونید ( مثل معمای خرمن ٬ سوالات سلسله وار رو ادامه بدید ) : بنا براین بچه قورباغه بیچاره هرگز بالغ نخواهد شد !

و یا این معما :

یک مجسمه از جنس برنز و  به شکل سر ارسطو رو داخل یک قالب به شکل سر افلاطون میذاریم و مجموعه رو حرارت میدیم . مجسمه ارسطو رفته رفته ذوب میشه و به شکل سر افلاطون در میاد . همون سوالات بچه قورباغه رو در در این مثال تکرار کنید و

به من بگید : آیا میشه روی یک ثانیه مشخص دست گذاشت و ادعا کرد که دقیقا در این ثانیه مجسمه هویت قبلی خودش ( ارسطو ) رو از دست داده و هویت جدیدی ( افلاطون ) پیدا کرده ؟

پیتر گیج در فلسفه ابهام ٬ عنوان میکنه که چیزی به نام « هویت مطلق » وجود نداره . هویت هر چیز یا هر کس به طور نسبی قابل تعریف هست : نسبت به نقطه قبل و نقطه بعد .

در واقع در هر ثانیه ٬ بچه قورباغه نسبت به ثانیه قبل « قورباغهء بالغ تر » شده و از درصد بچه قورباغه بودنش کم شده ! در هیچ ثانیه ای مجسمه ارسطو به مجسمه افلاطون تبدیل نمیشه ٬ مجسمه در واقع رفته رفته « افلاطون تر » میشه و ارسطوی مجسمه « کمتر » میشه . مجموعه ای از دانه های گندم ٬ با اضافه شدن هر دانه ٬ در واقع « خرمن تر » میشه و از دانه بودن دورتر میشه !

اینجا داستان جالبتر هم میشه : حتی وقتی که قورباغه بالغ کاملا قابل تشخیص شد ٬ نمیشه ادعا کرد که در او بچه قورباغه ای نیست . در واقع بچه قورباغه در قورباغهء بالغ وجود داره ٬ اما درصدش اونقدر کمه که قابل تشخیص نیست ! وقتی چهره افلاطون به وضوح قابل تشخیص شد ٬ نمیشه گفت که ارسطو کاملا در اون محو شده . مجسمه هنوز ارسطو هم هست ٬ ولی به مقدار خیلی ناچیز !

و یک دانه گندم ٬ مجموعه ای است با درصد « خرمن بودن » صفر !

بله نسبیت گیج کننده است . نسبی بودن هویت به ما القا میکنه که هرگز هویت چیزها یا اشخاص اطرافمون رو به طور مطلق تعریف نکنیم . در اطراف ما چیزهایی هست که قابل تشخیص نیستند ولی وجود دارند . مثل درصد ناچیزی از مجسمهء ارسطو در مجسمهء افلاطون . و از اون گذشته همه چیز رفته رفته در حال تغییر هست .

حالا شاید شما هم با کسانی که معتقدند : « اگر جلوی پیشرفت سوفسطاییان توسط امثال سقراط و افلاطون و ارسطو گرفته نمیشد ٬ امروزه بشر به افقهای بازتری از اندیشه رسیده بود » موافق باشید .

مرسی که وقت گذاشتید .

پی نوشت :

۱ - بحث قیاس ارسطویی رو باید در پست قبل مطرح میکردم تا کارکردش در مقابل حلقه های خود ارجاع کاملا ملموس باشه .

۲ - به خاطر دردسرهایی که جدیدا برام پیش اومده ٬ نمی تونم هر شب آن بشم و مجبورم هفته ای دوسه بار آن بشم . امیدوارم این باعث نشه که دوستان خوبم رو از دست بدم .

شب خوش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 18:1  توسط سهراب  |