تبليغاتX
افلاطون كنار بخاري
دانه سیگاری دارم و هزاران معمای لا ینحل

افسر اس اس کنار دختر بچه 10 ساله ای که عروسکش را بغل گرفته بود ایستاد و دست بر شانه اش گذاشت و به کشیشی که جلوی کلیسا در حال دعا کردن بود گفت :« چیکار می کنی کشیش؟ برای کی دعا میکنی ؟ برای خدا؟ »

 کشیش با نفرتی آمیخته با استیصال به افسر اس اس که حالا اسلحه اش روی شقیقه دخترک بود خیره شد...افسر ادامه داد:« خدا امروز اینجا نیست، کشیش!...» و شلیک کرد …!

 

شاید همه ما این هشدار داستایوفسکی (خالق جنایات و مکافات) رو به خاطر داشته باشیم که« در غیاب واجب الوجود [خدا] انجام هر کاری مجاز خواهد بود»اما این "آزادی واختیار" که با نبود« خدا به مثابه یک مرجع فرافردی »،نصیب ما می شه ،به عقیده اگزیستانسیالیستها برای ما ارمغان آور «احساس مسئولیت»آمیخته با «اضطراب و انزوا»نیز هست .(قبلا در این باره در یادداشت "محکومین به آزادی" مفصلا نوشته ام).

اما اولین فیلسوفی که رسما مرگ خدا رو اعلام کرد فردریش نیچه فیلسوف آلمانی بود.و هدف او از اعلام این خبر ، آماده کردن انسانها برای دگرگونی ارزشها بود...

نیچه  در ردیابی تاریخی اخلاق به این نتیجه می رسه که دو نوع اخلاق وجود داره «اخلاق بزرگان »که بر اساس اون ،اخلاقیاتی که برزگ منشانه واز سر اقتدار و شکوه می باشند  ،«خوب»و اخلاقیاتی که ارمغان آور ذلت و زبونی باشن و عاری از شکوه ،به عبارتی متضاد «خوب»باشن ،«بد» محسوب می شن و در رده «اخلاق بردگان و گله صفتان»قرار میگیرن.

این تصور از اخلاق در زمان یونانیان باستان وجود داشت و مطابق با آن غرور و جاه طلبی و شجاعت و خود پسندی وعدم تمکین و عدم سازگاری با ظالمین ومتجاوزین و رفتارهایی از این قبیل ،تایید کننده زندگی و معیارهایی ارزشمند بودن .

با ظهور یهودیت و مسیحیت  این روند تغییر کرد .اخلاقیاتی مثل رحم، تواضع ،سازگاری وتحمل سختیهاتحمیل شده و.... که در زمره «اخلاق بردگان »قرار می گرفتن،ارزش محسوب شدن .

و در مقابل «اخلاق بزرگان »خلع درجه شده و به پرتگاه «ضد ارزشها »سقوط کردن وبعدها دچار استحاله شده وتبدیل به مصادیق «گناه »،«شر»و«کفر»هم شدن.

اما این تغییرات در سایه وجود خداوند بود که انجام شد.یهودیان و مسیحیان برای توجیه این کودتا! ناچار به معرفی یک مرجع فرا فردی بودن که این ارزشها رو به اون نسبت بدن و این مرجع کسی  نبود جز خدا .

 نفرت ازبزرگان و قدرتمندان باعث این کودتا شد  و به عقیده نیچه این در واقع نفرت و انزجار از انسانیت و تمام  توانا ییهایش بود.

نیچه با اعلام مرگ خدا قصد داشت انسان رو از قید و بند اخلاق بردگان آزاد کنه و با دگرگونی ارزشها و نهادینه کردن اخلاق بزرگان انسانها رو به سوی «ابر انسان» هدایت کنه.

او در کتاب چنین گفت زرتشت به تشریح آموزه های خودش از زبان «زرتشت» می  پردازه و به انسانها توصیه می کنه که سر از آخورهای آسمان در بیارن و همه چیز رو در زمین جستجو کنند...از نیکان و عادلان (دین مداران )دوری کنند و خودشون رو از «ذهنیت گله ای»رها کنند وسر در بیابانهای بی خدا بگذارند...

نیچه به غیر از ردیابی تکوین اخلاق ،اولین کسی بود که نسبیت رو وارد اخلاق کرد:نیک و بد انتزاعی وقابل تعریف وجود نداره چرا که «نیک» برای انسانهای متفاوت تعاریف بسیار متفاوتی می تو نه داشته باشه  و به همین ترتیب هم«بد» از نظر من با«بد» از نظر دیگران متفاوت خواهد بود .من باید به نیک و بد خودم عمل کنم و تو هم باید به نیک و بد خودت واین یعنی اینکه اخلاق نسبی است و نه مطلق.

به علت همین نسبی گرایی و عدم تن در دادن به فراروایت ها (روایت های کلان نظیر ادیان که داعیه جهان شمولی دارند و وعده سعادتمند کردن انسان رو می دن )در فلسفه نیچه هست که او رو به وجود آورنده اولین جرقه های پست مدرنیسم می دونن.

او که یکی از پر خواننده ترین فیلسوفها خصوصا" در ایران هست در توجیه فلسفه اش می گه :به یاد داشتن عقاید و آموزه ها ی من به اندازه  کافی دشوار هست ، به یاد داشتن دلایلم برای اونها پیشکش!

 

راستی اون ماجرایی که اول داستان تعریف کردم  یکی از سکانسهای تاثیر گذار فیلم جن گیر هست .درباره اون کشیش هم باید بگویم که همین حادثه باعث می شه که او دست از اعتقادبه خدا وعبادت او بر داره...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11:47  توسط سهراب  |