تبليغاتX
افلاطون كنار بخاري - ناظر کبیر ! خونسرد باش ، تو سوسک شدی !
دانه سیگاری دارم و هزاران معمای لا ینحل

صبح زود که" گره گوار سامسا " از خواب آشفته ای پرید ، دید که در رختخواب خود به حشرهء تمام عیار عجیبی تبدیل شده است . به پشت خوابیده بود و سرش را کمی بلند کرد . شکم برجستهء قهوه ای رنگ خود را که با چند کمان به چند قسمت تقسیم شده بود دید . چیزی نمانده بود که لحاف از رویش بلغزد و زمین بیافتد .

گره گوار با خود گفت :" چه بر سرم آمده ؟ " با این حال خواب نمی دید . اتاقش اگرچه کوچک ، اما هنوز اتاق خواب معمولی یک انسان بود . روی میز کلکسیون پارچه ها پخش بود . - گره گوار بازاریاب پارچه در شهرستان ها بود - { . . . . } با خود گفت : " چطور است کمی دیگر بخوابم و همهء این مزخرفات را فراموش کنم " اما نه ! نمی شد . گره گوار عادت داشت به پهلوی راست بخوابد ولی با این وضعیت جدید ! این امر مشکل می نمود ...

فرانتس کافکا داستان " مسخ " رو اینطور شروع می کنه . او در کمال خونسردی از بازاریابی صحبت می کنه که یک روز صبح بدون هیچ مقدمه ای به سوسک تبدیل میشه ! سامسا بعد از اینکه به سوسک تبدیل میشه ، به جای اینکه نگران " هویت " ی باشه که از دست داده ، در کمال خونسردی به این فکر می کنه که حالا با این بدن سوسکی چطور به پهلو بخوابه ، یا چطور با این صدای سوسکی با مشتریان صحبت کنه و یا حالا که به سر کارش نرسیده ، چه بهونه ای سر هم کنه ؟

کافکا به این ترتیب در سطور اول داستانش ، " هویت انسانی " بشر رو با خونسردی هرچه تمامتر و بدون هیچ مقدمه ای ، به سخره میگیره . شاید با این به شوخی گرفتن هویت انسانی ، قصد داره به ما بفهمونه که : قضیه اونقدرها هم که ما فکر می کنیم ، جدی نیست ! منظورم اینه که این " هویت انسانی " که بشر برای خودش متصور شده ( من نمی دونم تشدید کجاست . به هر حال واو تشدید داره ) و اونقدر به اون مغروره که خودش رو " اشرف مخلوقات " فرض می کنه اونقدر متزلزل ، ساختگی ، طنز آمیز و پوچه که بعید نیست صبح که از خواب پامیشیم ببینیم که سوسک شدیم !

انسان همواره خودش رو " ناظر بر طبیعت " می دونه و از این واقعیت که او هم " جزئی از طبیعت " هست فرار میکنه . او در تصور این هویت برای خودش به قدری خودبینانه و مغرور پیش رفته که دست به افسانه سازی زده . او نمی خواد قبول کنه که زندگیش مانند زندگی سایر موجودات روی زمین ، در اثر تکامل به وجود اومده .

نه ! برای موجودی که نام " اشرف مخلوقات " بر خودش گذاشته و متکبرانه به طبیعت نظارت می کنه ، این شروع دلچسبی نیست . این شروع باید مثل کارتونهای والت دیزنی! رؤیا گونه ، و ستودنی و سرشار از افتخار باشه : به داستان خلقت آدم و حوا و سجدهء فرشتگان و زندگی عاشقانه اونها در بهشت و سپس تراژدی دردناک رانده شدن اونها از بهشت فکر کنید . چقدر باشکوهه !

این در حالی است که با این دیدگاه ، دانشمندان فرزندان ناخلف بشریت هستند که مدام سعی میکنند با به رخ کشیدن اجداد غارنشین بشر با ریش و موی انبوه و بدنی پوشیده از برگ ، زیبایی این رؤیا رو خراب کنند .

انسان چی فکر کرده ؟ منظورم اینه که اون فکر می کنه کیه ؟ انسان با تکیه بر این " هویت " ی که برای خودش متصور هست ، قصد داره که بر تمام عالم حکم فرمایی کنه ، مغرورانه در مقام " جانشین خدا در زمین " برای حیوانات و گیاهان تصمیم گیری می کنه بدون اینکه متوجه باشه که اونها فقط همسایه های ما در این سیاره هستند .

انسان حتی نمی خواد قبول کنه که به همون سادگی که نسل دایناسورها ، با برخورد شهابسنگ به کرهء خاکی منقرض شد ، ممکنه که هر لحظه نسل انسان هم تصادفا" و با یک اتفاق ساده از بین بره . آیا برخورد شهابسنگ به یک سیاره چیزی نیست که مدام در فضا در حال اتفاق افتادنه ؟ چرا نباید این اتفاق برای زمین بیفته ؟ اصلا شاید همین الان که شما در حال خوندن این متن هستید ، این اتفاق بیفته .

این در حالیست که انسان ها برای چیزی که از اون به نام " آخر الزمان " اسم میبرند ، داستانهایی جذاب با قهرمانانی جذابتر ساختن .

به عقیده من " هویتی " که انسان در طبیعت برای خودش متصور شده ، موهوم ترین ، افسانه ای ترین و رؤیایی ترین تعریفی هست که از هویت می شه ارائه داد . کمی به اطراف خودمون دقت کنیم . چقدر هویت ما با موهومات ساختگی و تصورات رؤیایی ، که ناشی از غرور بیجای ماست ، ممزوج شده ؟

در پست قبل اشاره کردم که از نظر پیتر گیج ، " هویت مطلق " وجود نداره بلکه هویت به صورت نسبی قابل تعریف هست .

اما دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی ، پا رو از این هم فراتر گذاشته . او معتقده که اصلا چیزی به نام " هویت " وجود نداره . هر چه هست " تصور هویت " و یا " توهم هویت " هست .

شاید لازم باشه یکبار هم که شده داستانهایی رو که برای زندگی خودمون ساختیم و خودمون رو قهرمان بلامنازع این داستانها تصور کردیم فراموش کنیم و مثل کافکا ، خونسردانه ، به این " هویت انسانی " نگاهی از سر شوخی داشته باشیم . اینجوری اگه یک روز صبح از " خواب آشفته " ای بیدار بشیم و ببینیم که سوسک شدیم ، جا نمی خوریم و خونسرد عمل می کنیم .

مرسی که وقت گذاشتید .

پی نوشت :

۱- من معتقدم که ادبیات ( اعم از رمان ، شعر و . . . ) ابزار بسیار قدرتمندی برای بیان اندیشه های فلسفی هست . خوندن یک رمان یا یک بیت شعر گاهی ما رو بیشتر به فلسفیدن مجبور می کنه تا خوندن یک رسالهء فلسفی .

۲ - کافکا در کمال خونسردی ! ، اصراری به چاپ " مسخ " که بعدها شاهکارش محسوب شد ، نداشت . او اصراری به چاپ هیچ کدوم از آثارش نداشت .

شب خوش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 17:42  توسط سهراب  |