از همین ابتدا بگم که هدفم از نوشتن یادداشت در باره پست مدرنیسم به هیچ عنوان چیزهایی نظیر بالابردن اعتبار وبلاگم نیست . بلکه قصد دارم با هم ( من هم در کنار شما ) بیشتر با این نگرش آشنا بشیم .
اینکه چرا باید از پست مدرنیسم صحبت کنیم روشنه : پست مدرنیسم نگرشیه که خواه نا خواه وارد زندگی ما شده و یا خواهد شد . دخالت نگرش پست مدرن در زندگی ما اجتناب ناپذیره و به صورت سرنوشتی محتوم دراومده . اما روایت کردن پست مدرنیسم کار ساده ای نیست .
منظورم اینه که ارائه یک تعریف منسجم برای پست مدرنیسم که ناپیوستگی و عدم انسجام مشخصه اصلی و ممتاز اون هست کار ساده ای نیست .اما به دلیل اهمیتی که برای این نگرش قایل هستم سعی کردم که در چند یادداشت آینده ، کدهایی رو ارائه بدم که مارو در شناخت این موضوع راهنمایی کنه .
از اونجایی که به اعتقاد خیلی از اندیشمندان ، مدرنیته بستر و زادگاه نگرش پست مدرن محسوب می شه لازم می دونم که اول مختصری در باره مدرنیته بنویسم . نگرشی که شاید خیلی از ما تعریف دقیق اون رو نمی دونیم .
مدرنیته : سفری به سوی زندان
توماس هابز فیلسوف انگلیسی در قرن هفدهم ایده هایی رو مطرح کرد که به نوعی عصاره روح مدرن رو در بر داشت . هابز معتقد بود که انسان قبل از بوجود اومدن تمدن در " وضع طبیعی " به سر می برد . زندگی در وضع طبیعی بدون هنر و ادبیات و جامعه ، توام با هراس و خطر مرگ و به عبارت دیگه " کوتاه و ددمنشانه " از طرفی هابز این موضوع رو مطرح کرد که حالت طبیعی جهان سیالیت ، حرکت و نوسان هست .
انسانها باید برای حمایت در برابر وضع طبیعی و نیز مهار این نوسان و سیالیت جهان ، وارد " قرارداد اجتماعی " شوند . تا بتوانند با بوجود آوردن نظم اوضاع رو کنترل کنند و در نتیجه منافع خودشون رو حفظ کنند . ( کردند ؟ ) هابز عنوان کرد که نظم ناشی از قرارداد اجتماعی ، نظمی که مخلوق انسان هست ، تنها راه رسیدن به زندگی مناسب و درخور هست . برای حمایت در برابر وضع طبیعی باید نظمی نو بنا نهاد . در میان پرده کوتاهی که بین نظم الهی ( وضع طبیعی ) و نظم بشری ( جرقه های مدرنیسم ) بوجود اومد ، از تنوع و گوناگونی استقبال شد و فرهنگ انسان مدار برای دوره کوتاهی ( یک نسل ) ظاهر شد . استقبال از نظر مخالفین ، کثرت گرایی ، نسبی بودن حقیقت ، برای مدت کوتاهی ظهور داشتند و سپس سرکوب شدند . تا بعدها دوباره از اونها استقبال بشه .
بعد از جنگهای دینی ، از جذابیت این تنوع و کثرت گرایی و نسبی گرایی کاسته شد و تنوع شبیه آشوب ، شکاکیت شبیه فساد ، و مدارا شبیه سرنگونی دیده شد . و این سرآغاز شکل گیری جهانشهر مدرن بود .
سیاستمداران و حاکمان اجتماعی که مسئول حمایت از قراردادهای اجتماعی بودند سعی کردند با تلاش نظم دهنده خودشون ، مدل فکری جهان منظم رو اجرا کنند . نگرش مدرن ، نگرشی بود قانونگذار ، تعریف کننده ، و طبقه بندی کننده . اختلاف عقیده در این نگرش محکوم و نامشروع بود .دولت های مدرن شکاکیت رو به مثابه جهل و سو ء نیت تعبیر می کردند . دیدگاه متفاوت و حالتهای نا متعارف رو خلع درجه می کردند .
شاید زمانی که بندیکت اسپینوزا فیلسوف هلندی عقیده داشت : "اگر من حقیقت رو بدونم و تو نسبت به اون جاهل باشی ، وظیفه اخلاقی منه که تو رو وادار به تغییر افکار و اعمالت کنم . خودداری من از این کار به معنای خودخواهی و نا آدمیت هست . " در واقع داشت سند حقانیت و رسالت مدرنیته رو امضا می کرد .سندی که بعدها دلیلی شد برای مبارزه با نسبی گرایی . از نظر نظم بشری که متکی بر عقل بود مدارا امری بود نا شایست و غیر اخلاقی .
به این ترتیب دنیایی به وجود اومد که اراده و تدبیر در اون حکومت می کرد . بر خلاف دنیای قدیمی ( وضع طبیعی ) که سرنوشت حاکم اون بود .
در بستر این نظم ساخت بشر ، انسان می بایست با آموزش و تمرین به اهداف خودش دست پیدا کنه . ظهور شهرهای مدرن با خیابونها و میدانهای منظم و ساختمانهایی با اشکال هندسی منظم تلاش دیگری بود برای مقابله با بی نظمی . شهرهایی که در اونجا جایی برای ولگردان و اوباشان و بی خانمانها نبود چرا که اونها از مصادیق بی نظمی محسوب می شدند .
در واقع مدرنیته بر مبنای این باور استوار شد که :
۱ - نظم ساخته دست بشر است و در مقابل اون وضعیت وحشتناک طبیعی است .
۲ - این نظم بشری آسیب پذیر هست و بنابراین نیازمند نظارت دایم و سیاست گذاری است .
همونطور که می بینید این تعریف از نظم آشکارا تعریفی سیاسی و اجتماعی است . از دیدگاه مدرنیته تفاوت غیر مجاز ، دشمن اصلی محسوب میشه و باید تبدیل به شباهت بشه .
تلاش مدرنیته برای رسیدن به این ساختار در واقع تلاشی بود برای رسیدن به جامعه ای تمایز یافته ، سلسله مراتبی و طبقه بندی شده . ( طبقاتی ؟ ) و در نتیجه به نوعی منزوی . جامعه ای منظم و تحت حمایت عقل که ساکنین اون هم خوشبخت تلقی میشوند . چراکه وظایف تعریف شده خودشون رو به درستی میشناسند و محیط زندگی اونها با دقت کنترل میشه و از اون در برابر دشمنان حمایت میشه . همه چیز مرتب و طبقه بندی شده است .
این تعاریف شما رو به یاد چه واژه ای میندازه ؟ اگر جواب شما " کمونیسم " هست درست حدس زدید . منظورم اینه که کمونیسم نقطه اوج مدرنیته محسوب میشه . آخرین و کامل ترین دست آوردی که مدرنیته برای بشر به ارمغان آورده . جامعه ای که جورج اورول در رمان ۱۹۸۴ به تصویر کشیده شاید جامعه آرمانی هست که مدرنیته قصد داشت به اون برسه .
نظم و کنترل و نظارت و همسان سازی و طبقه بندی که از اون حرف زدیم فقط در یک جا به طور کامل و بی نقص قابل دسترسی و اجرا هست : زندان !
به عقیده " جرمی بنتام " مدرنیته سفری دور و دراز به سوی زندان هست که البته هرگز هم به اونجا نخواهد رسید . شاید در جوامعی مثل روسیهء استالین و یا آلمان هیتلر و یا چین مائو مدرنیته تا حدودی به مقصد نهایی نزدیک شد ولی هرگز به طور کامل به این مقصد نرسید .
......فکر می کنم در یادداشتهای بعدی بتونم به پست مدرنیسم بپردازم .
مرسی که وقت گذاشتید .